زیستن در گذشته،تجربه ای از زندگی خوابگاهی
زندگی خوابگاهی از آن وضعیت هاییست که هر چه بر سال های بودن ما در آن افزوده میشود،کمتر به آن می اندیشیم.هر چه تعلق ما به این فضاها بیشتر می شود،کمتر تناقضات و نا به سامانی ها و وجوه غیر معقولش به چشممان می آید.به نظرم می آید دو دسته افراد هستند که بالقوه بیش از دیگران می توانند تناقضات و آشفتگی های یک سیستم را درک کنند:نخست تازه واردین و دیگری آنها که به دلیل شکست در انطباق خود با فضا از عضویت کامل در آن طرد شده اند.با این وجود، مطرودین و تازه واردین دو سنخند که درعین درک تناقضات یک سیستم،چه به لحاظ روانی و چه به لحاظ اجتماعی امکان ارائه ی صورت بندی دقیقی ازوضعیت خود ندارند.اینجاست که پژوهشگر باید وارد عمل شود. در اینجا مایلم تجربه ی زندگی خوابگاهی را از منظر یک دانشجوی سال اولی دوران لیسانس با هم مرور کنیم.
دوست جوان 18ساله ی ما فضای تربیتی که در آن قرار داشته و هویتش را تا به حال در نسبت با شبکه ی روابط آن فضا تعریف می کرده ترک می کند.او اکنون ساکن تختیست در اتاقی و آن اتاق واحدی است در ساختمانی و آن ساختمان یکی از چند ساختمان یک خوابگاه بزرگ است.او حال نخستین بار است که کلیت زندگی اش را در معرض نمایش دیگرانی می بیند که خانواده ی اش نیستند.در اغلب اوقات یک روز مجموعه ی وسیعی از آدم ها با وضعیت سنی و جنسی مشابه او،حرکات او را نظاره گرند.این شباهت نخستین چیزیست که او را مجبور می کند،برای نشان دادن وجوه تمایز بخش شخصیت خود تقلا کند.مکانیسم هویت یابی فعال شده است،او می باید تمامی آنچه "خود"می انگارد در معرض نمایش بگذارد.تفاوتی که این فضا با فضای دانشگاه دارد این است که در بدو امر مراکز قدرتمند برای احراز هویت امکان بروز خود را ندارند.اگر در دانشگاه : اساتید،تشکل ها،تاریخچه ی دانشگاه،دانشجویان سال های بالا تر،گروه های بزرگ یا کوچک سیاسی و غیر سیاسی غیر رسمی، روزنامه ها و نشریات و... با به کنترل در آوردن فضاهای متکثری چون کلاس ها،سلف،بخشی از فضای عمومی در دانشگاه،نمازخانه،سایت،کتابخانه ، دایره ی تعریف این خود را تنگ تر میکنند و او را از وضعیت بی قید آزارنده ی اش خارج می کنند،در خوابگاه به دشواری چنین اتفاقی رخ می دهد،خوابگاه آنچنان که از نامش پیداست تنها فضاییست برای گذارن نیاز های روزانه.این فضا به قدری تهی از بار معناییست که اساسا فرد را ناچار به تقلا برای احراز خود،نه با توسل به عوامل قدرتمند موجود در فضا بلکه از طریق توسل به نشانه های قدرتمند در تجربه های گذشته اش میکند.بدین طریق است که گذشته بخشی از زمان حال در خوابگاه می شود.
حال می خواهم ادعایی بکنم،احراز هویت در چنین فضایی صورت نمی گیرد مگر با انکار دیگری.چراکه آنگاه که گذشته منشا اثر باشد،این واحد نسبتاً غیر قابل تغییر،هر آنچه که هستی اش را در معرض خطر بگذارد دشمن می انگارد و در پی انکار و حذفش بر می آید.ورودی های سال اولی در خوابگاه در واقع تبدیل به مدافعین خانواده،شهر،روستا،مذهب،زبان و تمامی آنچه در گذشته با آن شناخته میشدند،می شوند.مدافعینی که از شدت بی اطلاعی از بنیان ها و اقتضائات فضای گذشته ی خود،امکان جرح و تعدیل در آن را نیز ندارند.احساسا عدم امنیت نسبت به هر غیری،مهمترین وضعیت وجودیست که او در چنین شرایطی تجربه می کند.لازم است یاد آور شوم،او در جامعه ای به چنین وضعی دچار میشود که عدم باور به تکثر در فضای فرهنگی اش خود به خود عاملی برای داشتن احساس عدم امنیت هست.
دو راه در پیش روی اوست،یا فرد می تواند به گذشته اش رجوع کند و در این رجوع دست به بازآفرینی بزند(این توانایی از یک طرف توانمندیی شخصیست و از طرف دیگر بستگی به میزان پذیرش گذشته ی او در فضای فرهنگی عمومی دارد.) و یا می کوشد خود را با تشکیل گروه های هم شهری،هم قوم،هم زبان و هم نژاد خود از این مخمصه نجات دهد.در این میان آنها که توان مرور گذشته و جرح و تعدیل آن را ندارند و آنها که آنقدر اقلیتند که راهی برای گریز از این وضع نمیابند،همان مطرودینی هستند که قربانی نظامی غیر پویا می شوند.اگر این سیستم امکان خودشکوفایی در فرد را نه در گذشته،بلکه در توانمندی های فعلی او می جست،این بازی به تمامه دگرگون میشد.خوابگاه تنها نمونه ی کوچکیست از میان نمونه های بسیار در جامعه ی ما که اساسا جایی برای بروز شایستگی های فردی مطابق با آنچه او می خواهد،باز نمی گذارند.
...
پ:الان مدتیه من دیگه خوابگاه نیستم،البته باید برگردم.یه دسته ی دیگه از آدم ها هم که شاید بتونن وضعیت های اسف ناک رو دریابند همین ها هستند که تا اطلاع ثانوی در اون موقعیت نیستند...