نمایشگاه به مثابه یک موجود زنده!

نمایشگاه به مثابه یک موجود زنده!

به مناسبت برپایی نمایشگاه عکاسی اجتماعی "در همین حوالی"


نمایی از یکی از روزهای برپایی نمایشگاه(لازم به ذکر است که دویست و سی نفر از دانشجویان دانشکده در بخش داوری دانشجویی،و 14 نفر از اساتید گروه جامعه شناسی و انسان شناسی در داوری تخصصی نمایشگاه شرکت کردند.)


مدت هاست که عادت کرده ایم،وقتی پایمان را از کلاس هایمان بیرون میگذاریم، یا به سرعت از مقابل دیدگان هم بگریزیم،یا به دامان کلاسی دیگر پناه بریم و باز خاموش وار دفترها سیاه کنیم. در مناسبات چهره به چهره ی ما بی اعتمادی آنچنان موج میزند که استاد از دانشجویش می هراسد و دانشجو از استادش،هم کلاسی بودن رقابت میان نمره ها و رتبه ها تعبیر می شود و شاگردی کردن چاپلوسی! در این میان اگر جمع های گذرا و کوچکی شکل می گیرد،سکوت ما را نشکسته است،بلکه تنها از سطحی به سطحی دیگر منتقل کرده است.جمع های کوچک ما،فاقد پویاییست و در بهترین حالت با رخدادی سیاسی به خود معنا می بخشد،که البته همان هم این روزها با مخاطرات بسیار همراه است. به نظرم می آید،لازم است در چنین وضعی از خود بپرسیم:چه می شود کرد برای این همه سکوت؟

این روزها در دانشکده یک اتفاق تازه در حال رخ دادن است: کلاس درسی در خارج از چارچوب کلاس ها و در لابی دانشکده تشکیل شده است،البته کلاسی که برخلاف همیشه،در آن خبر از یک سخنران و جماعت خاموش تماشاچیانش نیست!عده ای کوشیده اند، سکوت ما را بشکنند و این بار برخلاف همیشه پای سیاست در میان نیست!

در ادامه ی مطلب می خواهم به دو پرسش پاسخ دهم:1)چرا نمایشگاه عکاسی از معدود امکان های شکستن این سکوت است؟2)عکاسی چه جایگاهی می تواند در دانشکده ی علوم اجتماعی و برای یک دانشجوی جامعه شناسی داشته باشد؟

در پاسخ به سوال نخست چند نکته به نظرم می آید:

1)عکاسی نوعی رابطه ی تصویریست که درجه ی متقابل بودن و دامنه ی تفسیر در آن به مراتب کمتر از کنش های متقابل رو در روست.(شاید بتوان آن را در دسته بندی تامپسون ذیل عنوان شبه کنش متقابل دسته بندی کرد.)اما از دیگر سو،تا حدی از آسیب های کنش متقابل رو در رو در امان است و به نظرم می آید این خود پاسخ سوال ماست:در جامعه ی ما،گفت و گوی رو در رو به معنای واقعی اش،سخت ترین و تقریبا غیر ممکن ترین نوع گفت و گوست.

2)یکی از مسائلی که تشکل های دانشجویی عموما با آن درگیرند،انتخاب میان این دو گانه است:"حفظ مخاطبین خاص یا جذب مخاطب عام"(لازم به تذکر است که خاص و عام بودگی امر نسبیست و در اینجا صرفا منظور من مخاطب عام و خاص جامعه شناسی به عنوان یک علم بودن است.) به تجربه دریافتیم که انتخاب هر یک به معنی حذف دیگریست و معمولا به سختی این دو سبک مخاطبین در یک برنامه با هم جمع می شوند.از معدود برنامه هایی که این دو نوع مخاطب را یکجا جمع کرده اند یا برنامه هایی بوده اند که صبغه ای سیاسی دارند و یا از نوع پخش فیلم یا نقد کتابی معروف بوده اند که این هر دو نوع،سوگیری منفعلانه ای در مخاطب بودن پدید می آورد.از دیگر سو،در دانشکده بسیار دیده ایم برنامه های نخبه گرایانه ای که جامعه ی هدفش را محدود به جماعتی از پیش معلوم کرده است.(حلقه های مطالعاتی و کارگاه ها و بخش زیادی از سخنرانی ها در این دسته جای می گیرند.)این برنامه ها نیز در نوع خود ارزشمندند اما مخاطبین عام را به حال رها می کنند و بدین نحو است که همیشه جماعت کثیری در دانشکده ی ما با جامعه شناسی همچون تماشاگری سر راهی برخورد می کنند.

در این میان نمایشگاه عکاسی،که در آن امکان شرکت هر نوع مخاطبی وجود دارد،مخاطبی که این بار اوست که سخن می گوید و ماییم که می آموزیم،حرکتی نوست.اگر در این روزها کمی با دوستانتان در نمایشگاه قدم بزنید،بازخورد های آموزنده ای از نحوه ی مواجهه ی تماشاگران با عکس ها مشاهده می کنید:این نمایشگاه مجموعه ای در هم فشرده از بسیاری از مسائل اجتماعیست.هر عکس خود، سرفصلی بزرگ از تحلیل های جامعه شناختی را به خود اختصاص داده است.مواجهه ی افراد به عکس ها،در واقع اهمیت آن مسئله و اهمیت نحوه ی بیان آن مسئله را نشان می دهد.

3)نمایشگاه عکاسی،به مخاطبش یاد آوری می کند که تمامی پدیده های پیرامونشان می توانند با رویکرد جامعه نشاختی نگاه کنند و این برای رویکرد تئوریک غالب در جامعه شناسی ما تذکر بی جایی نیست.

و اما سوال دوم:عکاسی چه جایگاهی می تواند برای یک دانشجوی علوم اجتماعی داشته باشد؟(پاسخ دقیق تر به این سوال در مقالات موجود نمایشگاه آمده است.)

 بیاییم به این سوال در متن دانشکده ی علوم اجتماعی خودمان پاسخ دهیم:

1)تا چه اندازه تحقیق های اجتماعی ما خود را موظف می دانند که جامعه را در برخوردی علمی با مسئله ی خودشان درگیر کنند؟ تا چه حد این تحقیق ها برای خود نوعی نقش اصلاح گرانه در نسبت با جامعه تعریف می کنند؟با توجه به بایگانی شدن پایان نامه ها و تحقیق ها و بی واکنشی جامعه ی علمی ما، می توان گفت شاید بسیار کم . رویکرد به شدت غیرپراتیک و تئوریک جامعه شناسی ما گویی دیگر پذیرفته است که تنها مخاطبینش ساکنان معدود پژوهشکده ها هستند.استفاده از عکاسی و فیلم به مثابه یک ابزار توانمند در برقراری ارتباط با مخاطب،البته به وجهی متقابل و با توجه به واکنش های مخاطب،حوزه ایست که سالهاست وا نهاده ایم و این عرصه،عرصه ی هنرمندان و گاها سیاست بازان گردیده است.طبعا نگاه یک هنرمند با نگاه یک جامعه شناس تفاوت های ظریف و جدیی دارد.(چندان که در برخورد هنرمندان با عکس های نمایشگاه نیز مشاهده کردیم و دیدیم که تمامی عکس ها به دلیل های فرمیک،غیر هنری تلقی می شدند در حالی که از منظر مخاطبین عام و یا جامعه شناسان توان انتقال و اقناع بالایی داشتند.)

2)در دانشکده ی ما عموما صحبت از عکاسی به عنوان یک روش به  میان نمی آید و یا اگر مطرح می شود آن را عینی گرا و پزیتیویستی تلقی می کنند،در حالی که در جامعه شناسی امروز دنیا عکاسی(چه حرفه ای و چه غیر حرفه ای)به عنوان روشی هم کمی و هم کیفی تلقی می شود.(در تکنیک عکاسی- مصاحبه و یا در تحلیل عکس ضرفیت بسیاری برای کیفی تلقی کردن این روش وجود دارد.)

در پایان مایلم این نوشته دعوتی باشد برای اساتید و دانشجویان دغدغه مند ما،به  مشارکت بیشتر در این جنس برنامه های عمل گرایانه و دعوتی به تفکر به راه های دیگر عمل گرایانه تر کردن جامعه شناسی در ایران.

حجاب،کنشی چندگانه

به نظرم می آید،در گفت و گوهای پیش آمده در باب حجاب دو نوع تحلیل مکرراً دیده میشود:1)تحلیل های شرعی در باب حجاب(قائلین به حجاب رسمی با استناد به قرائتی از متن و مخالفین آن با استناد به قرائتی دیگر)2) تحلیل های قانونی(قائلین به قانون با استناد به قانونی بودن مدعا و مخالفین با استناد به تناقض قوانین با هم).جدا از این دو سبک تحلیل رایج مقوله ی حجاب و پوشش را می توان به طرق دیگری نیز مورد ارزیابی قرار داد،به طور نمونه کمتر پیش آمده پوشش را مقوله ای اخلاقی تلقی کنیم و با نظرگاه های اخلاقی روشن به نقد یکدیگر بنشینیم و یا کمتر دیده ایم که در فضای عمومی بحث های اجتماعی راجع به کنش حجاب مطرح شود و موافقین و مخالفین زوایای پیچیده ی این کنش را(به مانند هر کنش دیگری)به تصویر بکشند.

هدف از نوشته ی زیر دعوتیست به بحث در باب پوشش به مثابه یک کنش اجتماعی(و نه فردی) و از دیگر سو نقدیست بر تلقی رایج سیاست گذاری فرهنگی در کشور ما.

بحث خود را با آنچه تقلیلگرایی بنیادی در سیاست گذاری فرهنگی کشورمان می دانم،آغاز میکنم.به اعتقاد من پیش فرضی مشترک در عموم برنامه های فرهنگی ما وجود دارد و آن این است که انسان مخاطب این برنامه ها موجودی عقلانی و به طور خاص آگاه به منظومه ی ارزشی خویش و واجد نوعی عقلانیت ارزشی در کنش هایش است و دیگر اشکال کنش در او تحت الشعاع این عقلانیت قرار دارند.(این نقد قرینه ی همان نقدیست که عموما به جریان روشن فکر دینی ما وارد می دانند)در این مطلب با استفاده از مدل تبیین وبر در تقسیم بندی انواع کنش،مایلم مرور کنم کنش های به ظاهر ارزشی،به طور نمونه پوشیدن چادر،در زمانه ی ما کنش های پیچیده و چندگانه ای هستند و لزوما نمی توان وجه ارزشی این کنش را مهم ترین وجه آن دانست،و چه بسا عامل این کنش اساساً به ارزشی بودن عمل خود باور نداشته باشد.در مقابل نیز،پوشش فردی به ظاهری معارض با ارزش های موجود،الزاما نباید تعارض با ارزش ها تلقی گردد،چرا که بسیار محتمل است،منشأ این کنش،عاطفی،سنتی یا عقلانی باشد.

وبر به کرات مثال هایی از کنش های مذهبی میزند که برخلاف تلقی رایج سنتی نبوده و عاطفی یا عقلانی اند،بر این اساس می خواهم پوشیدن چادر را به عنوان حد نهایی پوشش دینی در کشورمان مورد بازبینی قرار دهم.(البته با تذکر این امر که کنش یک فرد مذهبی در تقسیم بندی انواع کنش وبر می تواند ترکیبی از هر چهار نوع کنش باشد،و بر حسب شرایط یکی بر دیگری غلبه کند.)

1)حال بیایید ببینیم در چه شرایطی پوشیدن چادر بیشتر یک کنش عاطفیست تا ارزشی؟همان طور که می دانید کنشگر در کنش عاطفی وسیله یا هدفی را مورد ارزیابی قرار نمی دهد و کنش ناشی از حال وجدانی یا خلقیات فاعل است(که به آن کنش انفعالی نیز می گویند.)به نظرم از مهم ترین نمونه های عاطفی بودن این کنش،می توان به وجه ایجابی،به پوشیدن چادر به خاطر عشق به شخصی خاص اشاره کرد:عشق به معلمی که دوستش می دارد،مادرش یا هر شخصیت دیگری که انجام عمل را برای او موجه می گرداند البته می تواند منشا این محبت فردی نمادین باشد(به طور مثال عشق به آنچه فرد از فاطمه ی زهرا در ذهن دارد.) از دیگر نمونه های عاطفی بودن این این کنش شرایطیست که فرد به نحوی سلبی و به دلیل ترس از رنج فردی که دوستش می دارد دست به این عمل می زند.(احتمالا نمونه ی این را در نسبت والدین و فرزندان بسیار دیده اید.)

2)چه زمان پوشیدن چادر می تواند بیشتر یک کنش عقلانی معطوف به هدف باشد؟مهم ترین ویژگیی که باید در اینجا لحاظ شود،داشتن هدفی روشن و عقلانی است که کنشگر متناسب با آن همه ی وسایل را فراهم می کند.گمان می کنم نمونه ی این کنش را نیز بسیار مشاهده کرده ایم:در شرایطی که فرد باور دارد،پوشیدن چادر می تواند امنیت جانی و روانی او را حفظ کند،و یا در شرایطی که فرد عضویت در گروه های اجتماعی یا رسیدن به جایگاهی اجتماعی را در گرو داشتن این فرم  خاص می بیند،کنش او را می توان بیشتر عقلانی تبیین کرد.در همین زمینه هر نوع تلاش آگاهانه جهت هویت یابی در گروه های اجتماعی را در این دسته قرار می دهم.

3)در چه شرایطی این کنش نوعی کنش سنتی است؟در این نوع کنش راهنمای فرد،عادات و عرف و یا باورهایی هستند که طبیعت ثانوی فاعل را تشکیل میدهند.فاعل در این نوع کنش نیازی به تصور هدف و وسیله ندارد و یا حتی نسبت به آن احساس عاطفه نمی کند بلکه کنش بازتاب ممارست هاییست که در او ریشه دوانیده است.نمونه ی این وضع را نیز بسیار دیده ایم:افرادی که بیشتر در راستای منش خانوادگیشان چادر می پوشند.

4)و در نهایت چه زمان پوشیدن چادر کنشی عقلانی و معطوف به ارزش است؟چندان که می دانید در این نوع کنش هدف ذاتاً برای کنشگر ارزشمند است و نه عقلانی اما او ابزاری عقلانی برای رسیدن به آن انتخاب می کند.نمونه های بسیاری نیز ازین دست وجود دارند که ارزشمند دیدن آنچه در دین(چه متن مقدس و چه متن سنت)آمده،منشا عمل ایشان است،البته ارزش های دیگری چون احترام به والدین نیز می تواند منشا این نوع پوشش باشد.

آنچه را که به صورت شماتیک در این نوشته بیان کردم،می توان در باب هر نو ع پوشش دیگری نیز مطرح کرد که در این مجال نمی گنجد؛در نمونه های آورده شده مطمئنا جای مناقشه بسیار است،اما به نقطه ی اتکای اصلی این نوشته باز می گردم،بسیار مهم است که در سیاست گذاری های فرهنگی،پیچیدگی های کنش و کنشگران را درک کنیم و به سادگی برچسب های رایج این روزها را بر هر عملی تحمیل نکنیم،چه بسا فردی چادری و دوستی داری حجابی متفاوت،هر دو کنشی ابزاری یا عاطفی و یا سنتی و متناسب با فضایی که در آن زیست می کنند اتخاذ کرده باشند و تأکید بر ارزش ها چه به صورت اجباری و با قانونی کردن آن و چه با آموزش،چندان اثری بر کنش فرد نخواهد گذاشت.پیش از توصیه های زودهنگام(چه در قالب سیاست گذاری و چه امر و نهی های دینی)باید به شناخت دقیق تر جامعه ای که در آن زیست میکنیم بپردازیم.

 

منسوخ شدن مفهوم منزلت انسانی

ماجرا از اینجا شروع می شود که کودکی دست و پا لرزان،جست و جوی خویشتنش را در گوشه ای از جهان که ایران باشد،آغاز می کند.لزومی ندارد تجربه های عجیبی داشته باشد تا بفهمد،سهم انسانی او در این جست و جو،اساساً بی معنیست.نه تنها نظام سیاسی بلکه زیست جهان اجتماعی اش نیز برای ارزشمند دیدن واقعیت انسانی،نیازمند طی کردن قرن ها بی خانمانی ذهن مدرن است. می خواهم در این نوشته با تکیه بر مقاله ی "منسوخ شدن مفهوم آبرو" در کتاب ذهن بی خانمان پیتر برگر و با اشاراتی اندک به دلالت های پدیدارشناختی این رویکرد،از منسوخ شدن مفهوم منزلت در جامعیمان صحبت کنم.

برگر در آن مقاله اشاره می کند که چگونه مفهوم آبرو در تجربه ی مدرن جای خود را به منزلت انسانی می دهد.(لازم به یادآوریست که تأکید بر تحلیل مکانیسم های آگاهی جامعه خاصیت رویکردی پدیدار شناختیست،چراکه اساسا این رویکرد معتقد است هر آنچه بر بشر پدیدار می شود از سنخ آگاهیست و واقعیت تام اجتماعی نیز دارای مؤلفه ی اساسی آگاهیست)مفهوم آبرو در جامعه ی سنتی درواقع پیوندی نه تنها میان فرد و جامعه، بلکه بین فرد و هنجارهای آرمانی جامعه است.به طور مثال سلسله مراتب اجتماعی مهم ترین ملاک آبرو در نظام فئودالیست.در عصر جدید،در گروه هایی چون اشراف و نظامیان هنوز نگرش سلسله مراتبی جایگاه خود را حفظ کرده است.

از نظرم در ایران این نگرش سلسله مراتبی از جایگاه اجتماعی انسان تا به امروز در بعضی نهاد های قدرتمند به نحوی هژمونیک خود را تقویت کرده و دوام یافته است و در نتیجه مفهوم آبرو همچنان در نسبت با این نهاد ها فهم می شود،نهاد روحانیت و نهاد بازار سنتی،که از یک طرف در درون خود این نهاد ها سلسله مراتب را می توان دید و از طرف دیگر در نظم اجتماعی عمومی.(البته در چند سال اخیر بازتولید این جایگاه با اختلال مواجه شده است.)

در اروپا اما با بر آمدن نظام بورژوازی،برداشتی نو از انسان و جامعه پدیدار شد که هر تصوری از مفهوم آبرو را از میان برداشت.به تعبیر برگر آگاهی مدرن نقاب از رخ مفهوم آبرو برمی گیرد و نشان می دهد که آبرو جزمصنوعی رنگ آمیزی شده نیست.کشف مدرن منزلت انسان دقیقاً در میان ویرانه های مفاهیم از اعتبار افتاده ی مربوط به آبرو اتفاق افتاد.در اینجا انسانیت صرفاً به خود فرد به معنای دقیق کلمه،یعنی فرد بدون توجه به موقعیت اجتماعی اش تعلق دارد.اینبار این مفهوم منزلت است که پل میان فرد و جامعه می شود.(نکته ی قابل ذکر اینجاست که کشف فردیت خود بنیاد،این دستاورد اخلاقی عظیم دنیای مدرن،صرفاً از طریق منزلت ناشی از موجودیت واقعی انسان ممکن گردید.)

شاید از خود بپرسید چطور آگاهی مدرن مفهوم آبرو را منسوخ می کند؟از نظر برگر نمی توان هیچ نظریه تک علتی را در پاسخ به این پرسش مطرح کرد،با این حال روند نهادزدایی و کاهش اقتدار نهاد ها بر فرد از مهم ترین عللیست که منجر به شخصی سازی فرایند هویت یابی می گردند.در واقع با رجوع به مفهومی دیگر در کار برگر می توان این نهادزدایی را بهتر فهمید:"چندگانگی زیست جهان های اجتماعی" در جامعه ی مدرن موجب می شود تا ساختار هر جهان خاص به شکلی ناپایدار و نامطمئن تجربه شود.در واقع در چشم انسان مدرن با توجه به تجربه ی خود از کثرت جهان اجتماعی،اقتدار نهاد ها نسبی می شود و در نتیجه نظم نهادی تا حدی واقعیت خود را از دست می دهد و تاکید واقعیت از نظم عینی نهاد ها به قلمرو ذهنیت فرد جا به جا می شود.(باز هم لازم به یادآوریست که در رویکرد پدیدار شناختی هر افقی به جهان یک عالم زندگی یا زیست جهان((world life است  و زیست جهان اجتماعی مجموعه ای از افق ها و یا رشته ای از معانیست که فرد در آنها با دیگران سهیم است.)

با مرور آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که اساساً باید مفهوم آبرو منسوخ می شد تا مفهوم منزلت بتواند از میان ویرانه های آن خود را نمایان سازد،بیایید تجربه ی خود را از مفهوم منزلت انسانی مرور کنیم.برگر منکر این نمی شود که آگاهی از این امر که پشت نقش های تحمیلی جامعه انسانیتی نهفته است،صرفاً ویژگی مدرنی نیست.در ادیان هم انسانیت از حیثیتی عمیق برخوردار است.اما آنچه به طور مشخص مدرن است راه و رسمیست که این واقعیت انسانی را به واقعیت اجتماعی مرتبط می کند.اگر بخواهیم به تجربه ی خود برگردیم شاید بتوان گفت،در زیست جهان اجتماعی ما،دین به وجهی پدیدار شناختی از یک طرف آگاهی نسبت به کرامت انسانی را به وجود آورده اما از طرف دیگر نقطه ی مقابل آن نیز تشدید شده است و این خود مانع مرتبط کردن این واقعیت انسانی به واقعیتی اجتماعی گردیده.

برگر در پایان مقاله اش دوباره مرور می کند که پایگاه اجتماعی مفهوم آبرو متعلق به جهانی تشکیل یافته از نهادهای نسبتاً دست نخورده و با ثبات بود،اما اکنون نهادها دیگر مأوایی برای فرد نیستند،بلکه به جای آن به واقعیت های سرکوبگر که خود فرد را تحریف می کنند و بیگانه می سازند بدل می شوند..نقش های زین پس به "خود"فعلیت نمی بخشند بلکه همچون حجاب وهم خود فرد را نه تنها از دیگران،که از آگاهی خویش نیز پنهان می کند.ازین پس تنها از شکاف های خالی مانده از اشغال نهادها(به اصطلاح حوزه های خصوصی زندگی اجتماعی)است که فرد می تواند به خویشتن یابی یا تصریح خویش امید بندد.

در اینجا باز هم بیایید تجربه ی خود را مرور کنیم،خویشتن یابی در حوزه ی خصوصی اساساً زمانی امکان پذیر است که چیزی به نام حوزه ی خصوصی در آگاهی جامعه تعریف شده باشد،نمی خواهم بدین نحو اغراق گونه از نبود حوزه ی خصوصی سخن بگویم،اما شاید بتوان مدعی شد که حوزه ی خصوصی در ایام جوانی و تا زمانی که فرد توان استقلال مالی از خانواده را نداشته باشد،همچنان در زیست جهان اجتماعی ما بی معنیست،نمونه ی این پدیده را می توانید در مهاجرت های زیاد دانشجویان از زادگاهشان به دیگر شهر های کشورمان حتی در شرایطی که به لحاظ تحصیلی هیچ ضرورتی ندارد و مهاجرت به دیگر کشور ها ببنید.

ادعاهای گزاف همیشه در پایان نوشته ها آزارنده اند،شاید نتوان گفت منزلت انسانی در آگاهی ما وجود ندارد اما آنچه به راستی در بسیاری از وجوه حیات اجتماعی ما نمایان است،نبود ساز و کاریست برای تبدیل این آگاهی به واقعیتی اجتماعی.

زیستن در گذشته،تجربه ای از زندگی خوابگاهی

زندگی خوابگاهی از آن وضعیت هاییست که هر چه بر سال های بودن ما در آن افزوده میشود،کمتر به آن می اندیشیم.هر چه تعلق ما به این فضاها بیشتر می شود،کمتر تناقضات و نا به سامانی ها و وجوه غیر معقولش به چشممان می آید.به نظرم می آید دو دسته افراد هستند که بالقوه بیش از دیگران  می توانند تناقضات و آشفتگی های یک سیستم را درک کنند:نخست تازه واردین و دیگری آنها که به دلیل شکست در انطباق خود با فضا از عضویت کامل در آن طرد شده اند.با این وجود، مطرودین و تازه واردین دو سنخند که درعین درک تناقضات یک سیستم،چه به لحاظ روانی و چه به لحاظ اجتماعی امکان ارائه ی صورت بندی دقیقی ازوضعیت خود ندارند.اینجاست که پژوهشگر باید وارد عمل شود. در اینجا مایلم تجربه ی زندگی خوابگاهی را از منظر یک دانشجوی سال اولی دوران لیسانس با هم مرور کنیم.

دوست جوان 18ساله ی ما فضای تربیتی که در آن قرار داشته و هویتش را تا به حال در نسبت با شبکه ی روابط آن فضا تعریف می کرده ترک می کند.او اکنون ساکن تختیست در اتاقی و آن اتاق واحدی است در ساختمانی و آن ساختمان یکی از چند ساختمان یک خوابگاه بزرگ است.او حال نخستین بار است که کلیت زندگی اش را در معرض نمایش دیگرانی می بیند که خانواده ی اش نیستند.در اغلب اوقات یک روز مجموعه ی وسیعی از آدم ها با وضعیت سنی و جنسی مشابه او،حرکات او را نظاره گرند.این شباهت نخستین چیزیست که او را مجبور می کند،برای نشان دادن وجوه تمایز بخش شخصیت خود تقلا کند.مکانیسم هویت یابی فعال شده است،او می باید تمامی آنچه "خود"می انگارد در معرض نمایش بگذارد.تفاوتی که این فضا با فضای دانشگاه دارد این است که در بدو امر مراکز قدرتمند برای احراز هویت امکان بروز خود را ندارند.اگر در دانشگاه : اساتید،تشکل ها،تاریخچه ی دانشگاه،دانشجویان سال های بالا تر،گروه های بزرگ یا کوچک سیاسی و غیر سیاسی غیر رسمی، روزنامه ها و نشریات و... با به کنترل در آوردن فضاهای متکثری چون کلاس ها،سلف،بخشی از فضای عمومی در دانشگاه،نمازخانه،سایت،کتابخانه ، دایره ی تعریف این خود را تنگ تر میکنند و او را از وضعیت بی قید آزارنده ی اش خارج می کنند،در خوابگاه به دشواری چنین اتفاقی رخ می دهد،خوابگاه آنچنان که از نامش پیداست تنها فضاییست برای گذارن نیاز های روزانه.این فضا به قدری تهی از بار معناییست که اساسا فرد را ناچار به تقلا برای احراز خود،نه با توسل به عوامل قدرتمند موجود در فضا بلکه از طریق توسل به نشانه های قدرتمند در تجربه های گذشته اش میکند.بدین طریق است که گذشته بخشی از زمان حال در خوابگاه می شود.

حال می خواهم ادعایی بکنم،احراز هویت در چنین فضایی صورت نمی گیرد مگر با انکار دیگری.چراکه آنگاه که گذشته منشا اثر باشد،این واحد نسبتاً غیر قابل تغییر،هر آنچه که هستی اش را در معرض خطر بگذارد دشمن می انگارد و در پی انکار و حذفش بر می آید.ورودی های سال اولی در خوابگاه در واقع تبدیل به مدافعین خانواده،شهر،روستا،مذهب،زبان و تمامی آنچه در گذشته با آن شناخته میشدند،می شوند.مدافعینی که از شدت بی اطلاعی از بنیان ها و اقتضائات فضای گذشته ی خود،امکان جرح و تعدیل در آن را نیز ندارند.احساسا عدم امنیت نسبت به هر غیری،مهمترین وضعیت وجودیست که او در چنین شرایطی تجربه می کند.لازم است یاد آور شوم،او در جامعه ای به چنین وضعی دچار میشود که عدم باور به تکثر در فضای فرهنگی اش خود به خود عاملی برای داشتن احساس عدم امنیت هست.

دو راه در پیش روی اوست،یا فرد می تواند به گذشته اش رجوع کند و در این رجوع دست به بازآفرینی بزند(این توانایی از یک طرف توانمندیی شخصیست و از طرف دیگر بستگی به میزان پذیرش گذشته ی او در فضای فرهنگی عمومی دارد.) و یا می کوشد خود را با تشکیل گروه های هم شهری،هم قوم،هم زبان و هم نژاد خود از این مخمصه نجات دهد.در این میان آنها که توان مرور گذشته و جرح و تعدیل آن را ندارند و آنها که آنقدر اقلیتند که راهی برای گریز از این وضع نمیابند،همان مطرودینی هستند که قربانی نظامی غیر پویا می شوند.اگر این سیستم امکان خودشکوفایی در فرد را نه در گذشته،بلکه در توانمندی های فعلی او می جست،این بازی به تمامه دگرگون میشد.خوابگاه تنها نمونه ی کوچکیست از میان نمونه های بسیار در جامعه ی ما که اساسا جایی برای بروز شایستگی های فردی مطابق با آنچه او می خواهد،باز نمی گذارند.

...

پ:الان مدتیه من دیگه خوابگاه نیستم،البته باید برگردم.یه دسته ی دیگه از آدم ها هم که شاید بتونن وضعیت های اسف ناک رو دریابند همین ها هستند که تا اطلاع ثانوی در اون موقعیت نیستند...

خرداد59 و آغاز قصه ی انقلاب فرهنگی

چه خوشمان بیاید و چه نیاید،انقلاب فرهنگی بخشی از خاطرات جمعی ماست و بازخوانی آن کاریست که مردم چون هر بخش دیگر تاریخ،آگاهانه یا نا آگاهانه صورت میدهند.اکنون 30 سال از بهار 59 میگذرد.بهاری که آخرین نفس های یک دانشگاه متکثر به لحاظ ایدئولوژیکی بود.اما بیاییم دوباره نگاهی به آن بهار بیاندازیم و لحظه ای خویشتن را در جایگاه یک دانشجوی 59 ببینیم.دانشگاه،کانون فعالیت گروه های چپ مارکسیستی و اسلامیست.گروه هایی که فاقد پایگاه گسترده ی مردمیند،دانشگاه را تنها پایگاه خود مبینند و می کوشند از این آخرین سنگر خود دفاع کنند.در مقابل خط امامی ها که به تازگی سفارت آمریکا را فتح کرده اند،بیش از پیش به نقش خود و پایگاه مردمیشان باور دارند و هر روز از تصفیه ی دانشگاه سخن می گویند.دیگر گفت و گویی در کار نیست،یک طرف این بازی چندان قدرتمند است که ترجیح میدهد به جای گفت و گو،حریفش را حذف کند و حریف نیز آنقدر ناتوان است که جز با زبان اسلحه تمی تواند از موجودیتش دفاع کند.در شرایطی که آمریکا ستیزی یکی از مهمترین عناصر هویتی انقلاب شده،تنها همین مانده است که درگیری چپ ها در دانشگاه را هم به آمریکا نسبت دهند که می دهند.در چنین بهاریست که امام از پاک سازی دانشگاه سخن میگوید:"بیشتر ضربات مهلکی که به جامعه خورده است از روشنفکران دانشگاهییست که تنها حرف هایی را میزدند و میزنند که دوست روشنفکرشان بفهمد،تنها چیزی که اینجا مطرح نیست مردم اند.باید انقلاب اسلامی در تمام دانشگاه های ایران به وجود آبد تا اساتیدی که در ارتباط با شرق و غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم اسلامی"(صحیفه ی نور جلد 12،ص202) حال دیگر زمانی باقی نمانده،مقرر کرده اند که همه ی گروه ها باید دفتر های خود را تعطیل کنند و از آنجا خارج شوند.درس ها و امتحانات تا نیمه ی خرداد تمام می شود و از آن پس دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است.اما گروه ها حاضر به تخلیه ی دانشگاه نیستند،دانشگاه شده است میدان جنگ ! در نهایت بعد از درگیری های خونین،مخالفان دانشگاه را رها میکنند و آخرین پایگاهشان را به رقیب می سپارند.قصه ی بهار 59 هم اینطور تمام می شود که حدود یک سوم کادر علمی دانشگاه ها از کشور خارج می شوند و دانشجویان مهاجر هم مدام بیشتر میشوند.(ناهید روشن نهاد،انقلاب فرهنگی در جمهوری اسلانی،ص164)

آنچه در زمان حال هر جامعه ای رخ میدهد در جریان مشاجره درمورد معنای اعمال آن جامعه در گذشته ، ساخته می شود.اگر امروز همچنان پرونده ی انقلاب فرهنگی گشوده است،با وجود تمامی دولتی بودن این پروژه،میتوانیم ردپای آن را در افکار خودمان ببینیم.پرسش هایی هست که دیگر زمان آن فرا رسیده که پاسخی قاطع برایشان پیدا کنیم:آیا اساسا در عرصه ی فرهنگ می توان از انقلاب سخن گفت؟آیا تغییرات فرهنگی،جز در تعاملی با تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ممکن است؟انقلاب فرهنگی در کامل ترین صورت خود در چین تجربه شد و دیدیم که پیامد این انقلاب چیزی جز جنگ داخلی نبود،چرا که اساسا ماهیت انقلاب های فرهنگی ماهیتی تناقض آمیز است،اگر ما به این معتقدیم که جامعه در فرایندی طولانی مدت دست به خلق ایده ها و افکار نو میزند،پس هر سیاستی که بخواهد این اصل را نادیده بگیرد،محکوم به شکست است.فرهنگ ها و کارگزاران فرهنگی یکی از مهم ترین عناصر شکل گیری یک انقلاب اند،اما نه بالعکس! انقلاب نمی تواند فرهنگی نو بیافریند،بلکه این تغییرات فرهنگیست که انقلاب را می آفریند.و این تغییرات فرهنگی خود برایندی از مجموعه ای از تغییرات اجتماعی و اقتصادی و سیاسیست.آیا این به معنی ممکن نبودن سیاست گذاری فرهنگیست؟نه،هیچ دولتی حاضر به نادیده گرفتن ساست گذاری فرهنگی نیست ،اما در تجربه های موفق سیاست های فرهنگی در چشم اندازی واقع بینانه تصویر میشوند.واقع بینی به هیچ وجه به معنای تمکین به امر موجود نیست،بلکه به معنای فهم مکانیسم های اجتماعی پیاده کردن سیاست های فرهنگیست،طبعا توسل به زور،خود نشانه ای از عدم درک این مکانیسم های تغییر اجتماعیست.آنچه تحت عنوان بومی کردن دانشگاه،به جای اسلامی کردن این روز ها از آن سخن میگویند،بیش از آنکه انقلابی آموزشی باشد،فرایندیست که در تمام کشور های موسوم به جهان سوم به طور خودکار در حال رخ دادن است.این تغییرات نیاز به داد و فریاد ندارد،نیاز به کمیته ی انضباطی هم ندارد،تنها زمان می طلبد و کمی آرامش.علمی که بومی این خاک است،در پاسخ به مسائلی ایجاد میشود که صاحبانش در گفت و گویی آزادانه و در آرامش طرح میکنند.

 

تحلیل تاریخی یا توجیه تاریخی؟

مجری می پرسه:آقای دکتر،شما که خودتون انگلستان درس خوندید،به نظرتون نظام آموزشی انگلستان به این اهمیت نمی ده که دانشجویی که ازش بیرون میاد به نحوی حافظ نظام و ارزش هاش باشه؟

جناب دکتر:  ببینید من مخالف تحلیل های غیر تاریخی ام،حالا چون شما می پرسید میگم:در حال حاضر شاید حساسیت های نظام های غربی کمتر شده باشه،چون فرهنگ جامعه هم یکدست تر شده  با این حال مسائلی مثل مسئله یهود هنوز هم ممنوعه است.

اما همون طور که گفتم بهتره تحلیل تاریخی داشته باشیم.آمریکا در دهه ی 50 چطور با مخالفان خودش در دانشگاه برخورد میکرد؟دوران مک کارتیسم رو ببینید که چطور با مارکسیسیت ها برخورد میشد...

...

به طور خلاصه حرف آقای دکتر این است که:

غرب در حال حاضر کمتر دچار تعارضات فرهنگیست اما در دورانی که تعارضات شدید ایدئولوژیکی وجود داشت،دانشگاه ها آشکارا دست به حذف ایدئولوژی رقیب می زند.

...

خب در چنین فضایی چه نتیجه گیری منطقی ازین بحث می توان کرد؟

اگر امروز جامعه ی ما دچار تعارضات گفتمانیست،گفتمان غالب حق دارد از ابزار های ممکن برای حذف رقیب استفاده کند.

...

حالا میشه پرسید: جناب دکتر کچوئیان،شما که تا بدین حد از الگو برداری از جوامع غربی پروا می کنید چطور با تمسک به  این سبک استدلال های تاریخی،عمل خودتون رو در دانشگاه توجیه میکنید؟به نظرتون این هم یک سبک الگو برداری نیست؟

...

جامعه ی منتظر،جامعه ای بی اعتماد

زیستن در میان هجوم نگاه ها و کنترل های ناظران شب و روز،این خلاصه ی زندگی ما در خوابگاه است.هر علامت و نوشته ای که سبز باشد و یا از سبزی سخن بگوبد،ممنوع است.اسمت نوشته می شود و اگر یک روز دیدی دستگیره ی اتاقت چرخید و تمام وسایلت زیر و رو شد،ایراد از خودت است،قواعد را زیر پا گذاشته ای.تا دیروز به جرم زن بودن هزار و یک قاعده ی نانوشته بردوشت سنگینی می کرد و امروز جرم دیگری هم برایت بریده اند.تو سبزی،پس از دوستانت بترس،از تفتیش بترس،از زنگ های تلفنت بترس،بهتر است حتی از سایه ی خودت هم بترسی!

در جوامعی که شهروندان با دید مخالف، نا فرمان و عصیان گر نگریسته می شوند  و مدام تحت کنترل و نظارتند،بی اعتمادی نهادینه شکل می گیرد.درست همچنان که اعتماد،اعتماد می آفریند،بی اعتمادی نیز سبب بی اعتمادی متقابل می گردد.در این شرایط نتیجه ی اعمال نظارت و کنترل و زور از سوی حاکمان به ضرر خود حاکمان تمام خواهد شد.عالمان علم سیاست از این بی اعتمادی گسترده تحت عنوان از بین رفتن مشروعیت سیاسی یاد می کنند.

پس از انتخابات خرداد ماه 88 در فضای سیاسی موجود بسیاری از اعتماد سخن گفتند،عده ای علت باور به تقلب در انتخابات را بی اعتمادی پیشینی دانستند و عده ای اعمال کنترل و خشونت شدید را موجب شکل گیری فضای بی اعتمادی و در نتیجه باور به تقلب دانستند.صرف نظر از هر قضاوتی درباره ی درست یا غلط بودن نتیجه ی انتخابات ،در این نوشته می خواهم شما را به فضایی ارجاع دهم که  نشان می دهد در جامعه ی ما(جامعه به معنای کل واحد سیاسی ایران و نه فقط تهران و یا حتی طبقه ی متوسط شهرهای بزرگ)چه پیش و چه پس از اتنخابات بی اعتمادی شدیدی وجود داشته و دارد،هرچند برای اثبات این مدعا نیاز به آمارهای دقیق تری داریم.

پیوتر زتومکا ،جامعه شناس لهستانی،  نشانه های بی اعتمادی نهادی به نظام سیاسی حاکم در کشورش را پس از فروپاشی حکومت کمونیستی در دو دسته نشانه های نظری و رفتاری تقسیم بندی می کند.نشانه های نظری بی اعتمادی  عبارتند از:1)فرار از گفتمان عاملیت و پناه بردن به گفتمان سرنوشت:در چنین شرایطی افراد معتقدند برنامه ریزی برای آینده غیر ممکن است چراکه آینده در گرو شانس است.2)آگاهی مردم از گسترش فساد،پارتی بازی و تبعیض بی رویه:در این شرایط اعتماد به فضاهای عمومی  و دولتی به عنوان کانون های فساد کم می شود. 3) اعتماد به خارج از کشور: جایگزین شدن اعتماد خارجی به جای اعتماد داخلی را در رفتارهای مصرفی و اتکا به سرمایه گذاری خارجی می توان دید.4)اشتیاق به حاکمان قدرتمند و تلاش برای یافتن راه حل های ساده برای مشکلات اقتصادی:این عامل در را به روی عوام گرایی و عوام فریبی باز می کند چندان که در چند ساله ی اخیر در فضای سیاسی ما مشهود است.5)عدم اعتماد به نظم اجتماعی و امنیت عمومی:این نشانه را به وضوح می توان در فضای پس از انتخابات مشاهده کرد که نقطه ی اوج  آن، واقعه ی کهریزک بود.

و اما شواهد رفتاری بی اعتمادی از نظر زتومکا عبارتند از:1) تصمیم به مهاجرت گسترده:در شرایطی که مردم اعتمادشان را به نظام های سیاسی و اقتصادی خود از دست می دهند،مهاجرت های گسترده صورت می گیرد،این عامل را در افزایش متقاضیان فرصت های مطالعاتی در میان اساتید و بورسهای تحصیلی در میان دانشجویان چه در 4 سال گذشته و چه در سال تحصیلی جدید مشاهده می کنید.2)دوری جستن از مشارکت در زندگی عمومی:چه به صورت شرکت نکردن در انتخابات ها و چه در عدم پرداخت مالیات.(مخاطب ممکن است مشارکت حداکثری انتخابات اخیر را دلیلی بر رد این نظر فرض کند اما به نظر می آید علل این مشارکت را باید در امید به وجود آمده در ایام انتخابات و ترس از آینده ی غیر قابل پیش بینی پس از آن دانست وانگهی فضای سیاسی موجود احتمال مشارکت در چند سال آینده را بسیار کم نشان می دهد.)3)تعداد اعتراض های جمعی و اعتصاب ها و تظاهرات های خیابانی:در چند ساله ی اخیر اعتصاب های معلمان و دانشجویان و زنان  و کارگران با کنترل های شدید امنیتی مواجه شدند، پس از انتخابات هم این اعتراض های خیابانی به نحوی گسترده تر و کنترل ناپذیر تر صورت گرفتند و همچنان ادامه دارند.4)استفاده از خدمات خصوصی به جای خدمات دولتی مثلا در حوزه ی پزشکی و یا آموزشی 5) اعتماد به شایعه های غیرواقع بینانه و سوء ظن نسبت به اعلامیه های رسمی و داده های آماری و اطلاعیه های اقتصادی:که اوج آن را در ایام پیش از انتخابات و تعیین نرخ تورم و بیکاری مشاهده کردیم.

در این مطلب کوتاه مجال آن نبود که هریک این از شواهد را به صورت مبسوط مورد بررسی قرار دهم،گو اینکه آمار های دقیقی نیز برای اینچنین پژوهشی وجود ندارد،اما همین ادراکات شهودی کافیست که پی به اهمیت چنین تحقیقاتی در فضای علمی کشورمان ببریم.

خودسوزی

روزهای پایانی آبان 58 روزهای خداحافظیست.بازرگان وصیت نامه ی دولتش را در برنامه ای تلویزیونی میخواند و آخرین سخنانش را با مردم می گوید.لا به لای تیتر های درشت آن روزها اما،خبری کوتاه از وصیت نامه ای دیگر می خوانم،وصیت نامه ای که در نظرم وصیت نامه مردم ماست،مردمی که آماده ی سوختن بودند و سوختند.کارگر جوانی در اعتراض به آمریکا و در حمایت از اشغال سفارت در مقابل سفارت خود را به آتش می کشد . او در آخرین لحظات عمرش ،در میان شعله های آتش فریاد درود بر خمینی و مرگ بر آمریکا سر می دهد و مقابل دیدگان همه جان می سپارد.کارگر جوان ما می میرد چرا که تمامی راه ها را برای تحقق آرمان شهر برابری طلبش بسته می بیند.

خودکشی واکنشیست به هسته ی سخت و تغییر ناپذیر جهانی که فرد می فهمد.اما در مقابل، خودکشی نمادین کنشیست که مخاطبی آگاه دارد و رگه هایی از امید در آن دیده می شود، امید به شنیده شدن و موثر بودن و د ر واقع آخرین راه و آخرین امید برای شنیده شدن.تسخیر لانه ی جاسوسی هم از نظر من چیزی شبیه خود سوزی بود.مرگی به امید فهم شدن! در جهانی که مردم ما می دیدند نه سیاست های رفاهی راه به جایی برده بود و نه سیاست های  مارکسیستی،سازمان ملل هم در عمل از پس جنگ سالاران و فوق ثروتمندان بر نمی آمد،پس این آخرین راه بود،چه گفته اند اگر نمی توانی آزاد زندگی کنی،آزاد بمیر و ما آزاد مردن را انتخاب کرده بودیم.اما آزاد مردنی که به تروریسم تعبیر شد چرا که قواعد میدان سیاست را نیاموخته خود دست به کنشی سیاسی زده بودیم.چرا که ما کارگران ساده بازیگران اصلی میدانی شده بودیم که تاب تحمل قواعدش را نداشتیم.

اما برگردیم به استعفای دولت بازرگان.این هم نوعی خودکشی بود به امید نجات از بلاتکلیفی موجود.کافیست به متن آخرین پیام بازرگان نگاهی بیاندازیم:"تنها یک چیز عامل استعفای ما بود و آن مصلحت اندیشی به حال مملکت بود، چون ما بن بستی رسیده بودیم که همه ی راه ها از هر طرف برایمان بسته بود."(ر.ک.کیهان 17 آبان)بازرگان در آخرین پیامش نگرانی اش را از تغییرات در پیش نویس قانون اساسی مطرح می کند و قانون جدید را در ادامه ی فضای چند قطبی و بلاتکلیفی موجود می بیند.دولت بازرگان در شرایطی دست به خودکشی می زند که نهاد های مختلف عمیقا از این بلاتکلیفی رنج می برند و دولت نمی داند با وجود شورای نگهبان و شورای انقلاب و حزب جمهوری و سپاه و کمیته ها و دادگاه ها و هزار یک مدعی دیگر  عملا چه نقشی دارد.

خودکشی نمادین در چنین وضعی اما بیانگر ضعف و ناتوانی عمیقی هم هست که کنشگر در پاسخ معقولانه به وضعی که در آن گرفتار است می دهد.حذف خود به حکم مصلحت و یا محروم کردن خود از همه چیز به حکم مبارزه با سرمایه  داری شاید ساده ترین و مایوس کننده ترین پاسخی باشد که می توانیم به مسائل پیش روی خودمان بدهیم.دشوار تر از آن ماندن و آموختن قواعد بازیست.بیاییم به حکم مصلحت اینبار خود نسوزانیم.

تسخیر لانه ی جاسوسی

اوایل آبان 58 روزنامه ی کیهان می نویسد:شاه مخلوع برای معالجه در بیمارستان مرکزی نیویورک بستریست.وزارت امور خارجه ی ایران به آمریکا هشدار داده که شاه و فرح اجازه ی فعالیت سیاسی ندارند.دانشجویان هر روز در اعتراض به رفتن شاه به آمریکا در مقابل بیمارستان وی تظاهرات می کنند و امام در سخنرانی اش تمام گرفتاری ما و مسلمین را از آمریکا می داند.در چنین شرایطی هیئت سیاسی ایران به سرپرستی بازرگان(نخست وزیر وقت)به مناسبت جشن استقلال الجزایر وارد الجزایر می شود تا با کشور های مختلف جهان به گفت و گو بنشیند.در حالی که امام چند روز قبل از 13 آبان دانش آموزان ،دانشگاهیان و طلاب را به حمله ی شدید علیه آمریکا و اسرائیل دعوت می کند،بازرگان با برژینسکی (نماینده ی آمریکا در اجلاس و مشاور امنیتی کارتر)دیدار می کند و وی در این دیدار نگرانی ایران را از ورود شاه به آمریکا مطرح کرده و خواستار تغییر رویه ی آمریکا با ایران می شود.برژینسکی در باب اقامت شاه در آمریکا برای معالجه پاسخ می دهد که این عمل به هیچ وجه جنبه ی سیاسی ندارد و صرفا یک عمل انسانی است.(ر.ک.شنبه 12آبان)

اما در ایران همچنان موج اعتراض ها به آمریکا ادامه دارد.حزب جمهوری اسلامی بازرگان را به دلیل دیدار با برژینسکی محکوم می کند و گفت و گو با آمریکا را برنمی تابد حتی اگر در بیان نگرانی ها و درخواست های ایران انجام گرفته باشد.

در چنین شرایطیست که 13 آبان رخ می دهد.در انعکاس خبر اشغال سفارت نکته ی ظریفی وجود دارد.کیهان روز اول پس از اشغال، این عمل را تاسف بار می خواند و در انعکاس آن از مقاومت سپاه پاسداران و کمیته ها در برابر اشغال گران سخن میگوید و امیدوار است هرچه زود تر سفارت آمریکا به صورت مسالمت آمیز تخلیه شود.فردای آن روز پس ازانتشار بیانیه های حزب جمهوری،سازمان مجاهدین انقلاب و وزارت امور خارجه  در تایید این عمل و حضور سید احمد خمینی در میان اشغال گران،تیتر یک کیهان به ستایش این اقدام انقلابی که توسط جمعی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام انجام شده می پردازد.اشغال گران با استناد به مواضع ضد آمریکایی پیشین امام ،طی نامه ای دولت بازرگان را محکوم به نرمش با آمریکا کرده و از امام خواستار تایید حرکت خود می شوند.اما امام هنوز پاسخی رسمی در تایید این حرکت نمی دهد.15 آبان دولت بازرگان استعفای خود را تقدیم امام می کند.وی علت استعفای خود را دخالت و مزاحمت و مخالفت و اختلاف نظر ها در ادامه ی مسئولیت خود اعلام می کند.

در روزهای بعد دانشجویان پیرو خط امام آمریکا را تهدید می کنند که در صورت دخالت نظامی، گروگان ها را نابود میکنیم و در مقابل آمریکاییان این حرکت را تهدیدی بین المللی محسوب می کنند.با شروع  ماجرای انتشار اسناد موجود در سفارت و افشاگری های دانشجویان امام سکوت را کنار گذاشته و به شدت آمریکا را تهدید می کند و درخواست پاپ برای آزادی گروگان ها را رد می کند.

ازین زمان به بعد است که اشغال سفارت دیگر نه عملی انجام شده توسط دانشجویان بلکه مورد تایید کل نظام قرار می گیرد.در ماه های بعد،اشغال سفارت منجر به اتحادی بی سابقه علیه ایران در عرصه ی بین المللی می گردد و هرچه بیش تر به انزوای بین المللی ایران کمک می کند.این کار همچنین زمینه ساز تحریم های گسترده ی بین المللی علیه ایران می شود.

13 آبان روز مهمی بود که سونوشت سیاسی ایران را بنیانا دگرگون کرد.روزی که به قول مهندس موسوی نشان داد که در میان ما مردم رهبرانند.اما به نظر می آید مهم ترین پیامد این 13 آبان حذفی سنگین است.این روز غیریت سازی با آمریکا را به عنوان عنصری هویت بخش در گفتمان اسلام سیاسی فقاهتی تبدیل می کند و در مقابل  جریان اسلام گرایی لیبرال را برای همیشه به حاشیه میراند.بازرگانی که خود در ماه های قبل از سخت ترین منتقدان سیاست های آمریکا در دوران شاه بود به یکباره به جرم نرمش با آمریکا از تاریخ ساسی ایران حذف می شود .

اکنون زمان آن است که از خود بپرسیم چرا تاریخ ما پر است از این به حاشیه راندن ها و غیریت سازی ها؟تا جایی که امروز از خانواده ی عظیم انقلاب تنها گروه اندکی همچنان خودی محسوب می شوند.جا دارد از خود بپرسیم ملت ما تا به کی باید هزینه ی شتاب زدگی در سیاست های ما را بدهد و باز هم عبرت نگیریم؟

...

پ.ن:این مطلب و مطلب بعدی نوشته های ستون صبحمه!دیدم من که پست درس درمون نمیذارم لااقل این وقایع نگاری ها رو بذارم!چند وقته رفتم تو کار روزنامه های قدیمی خوندن٬این وقایع نگاری های سال ۵۸ هم مرور روزنامه ی کیهانه...

یک صحنه از فیلم خاک آشنا،  بهمن فرمان آرا


 

- تو چی کار می خوای بکنی؟

- من کاری بلد نیستم!

- اون مش رحیم یادته پریروز دیدیم؟ده نسله که  نسل اندر نسل،این زمینا رو می کارن

- من تا حالا چیزی نکاشتم

- برا کاشتن که نباید انیشتین بود،تا نکاری هم که نمی شه درو کرد،بالاخره دست آدم باید بره تو خاک.آخه مشکل نسل شما اینه که نکاشته می خواد درو کنه و اینم که نمی شه.

- می دونین چیه دایی؟ما درو هم نمی خوایم بکنیم...

پیتزای قرمه سبزی(۱)

این روز ها غیر از تنور داغ تحریف و تحلیف و تنفیذ و تنبیه و تعذیب ملت یک سری مباحث دیگه هم مطرح شده و اون مشاجره ایست درباب اصالت غذایی به نام پیتزای قرمه سبزی!ماجرا ازونجایی شروع می شه که آشپزباشان قلدر یک محله ی قدیمی که مدت ها بود بیخ گوشمون از بوی گند غذا  نق میزدن و هر از چند گاهی تو آشپزخانه خودی نشان می دادن ،تصمیم گرفتن طی یک عمل انتحاری آشپزخانه رو فتح کنن.حرفشونم این بود که مگه قرمه سبزی نن جون ما چه کوفت و زهر مارش بود که شما اوف اوفی ها و پیف پیفی هاخوشتون نیومد؟بگذریم از شرح بقیه ی ما وقع که بدجور دلم می گیره و زبونم قفل میشه که دوباره حرفم نمیاد...القصه آشپزباشی های بقیه ی محله ها هم به فکر افتادن که حالا که طلسم این پیتزای گند قرمه سبزی شکسته شد بیا مام فکر یه غذای تازه باشیم.یه عده می گفتن پیتزاشو بیشتر کنیم و سس قرمه سبزی روش بریزیم،یه عده هم می گفتن قرمه سبزی درست کنیم توش پیتزا تیلیت کنیم یه عده ی دیگه هم می گن اصا مگه مرض داریم ،پیتزا درست می کنیم با سس فرانسوی که از همشونم بهتره!خلاصه در ادامه همین ماجرا منم شروع کردم به یه سلسله پیتزای قرمه سبزی نویسی البته به حساب خودم از بعد اجتماعی ترش! قبل از ورود به بحث باید بگم:من نه دل نگران قرمه سبزی ام و نه دل نگران پیتزا،من نگرام آدم هایی هستم که از بوی گند این دست پخت های ناپخته کارد به استخوانشون رسیده و دارن از گشنگی می میرن! اگرم صداشون در بیاد که...

 بخش ۱:

خدمت انورتون عرض کنم که زندگی خوابگاهی هم حکمت های زیادی داره!حالا که این حال و روز مملکت رو  می بینم ، یاد یکی ازون شب های کثیرالامتداد می افتم که بعد از مشاجره ای طبق معمول بی سرانجام  بی نتیجه بودن مطالبات دموکراتیک(پیتزاطلبانه) با یک سری از آدم ها برام مسجل تر شد.حکایت ازین قراره که هم اتاقی بسیار شریف ما، که هر شب یکهو ساعت ۱۰ زنگ خوابشونو می زنن و باید تشریفشونو ببرن عوالم خوابیه با ما که تازه ساعت ۱۰ موتورمون روشن می شه، وارد فاز دعوا شدند که مگر نمی دانید من نسبت به صدای بسته شدن در و نور چراغ و پچ پچ آدمیزاد و وز وز پشه و  کلیک موس و چه و چه حساسم؟ما هم که من باب افاضه ی فضل آمدیم سخنرانی غرایی اندر باب تمکین به خواست اکثریت بکنیم ، یکهو دیدیم از اتاق به بیرون پرتانیده گردیدیم و تا صبح باید تو سالن تلویزیون در معیت مسی خانووم یخ بزنیم.اما از شوخی گذشته اون شب تا صبح به این فکر می کردم که اخلاق فضیلت محور بهم حکم می کنه که حتی رنجش یک نفر رو هم بر نتابم و ازون به بعد راس ساعت 10خفه خون بگیرم. ولی در مقابل اگر دو روز زندگی خوابگاهی کرده باشین می فهمین که فضیلت محور بودن یعنی هر شب تو سالن تلویزیون خوابیدن!

چی بگم والا ،این دوست شریفی که ذکر خیرشون بود از قبیله ی اون آدم هایی هستند که  هرجا بوی دموکراسی و غرب بیاد صدای پیف پیفشون بلنده و انگار این فرنگیا فایده گرایی کثرت گرا رو از کره مریخ وضع کردن. بعد هم یکسری آیه و حدیث ردیف می کنند که پیامبر هم بعله و ته ماجرا می بینیم برای رضای یه نفر یه ایل ناراضی شدن...اما این قصه ی کش دارو گفتم که بگم ، پذیرش رویکرد پراگماتیستی اونم نه از نوع مصلحت نظامیش،بلکه از نوع مصلحت همگانیش یکی از همون معضلاتیه که اتفاقا نه فقط این جماعت پیف پیفی بلکه خیلی از دوستان سبزمون هم آمادگیشو ندارن...یعنی دست خودشونم نیست الگوی پراگماتیستی یک الگوی تربیتیست که خیلی با مدل عمومی تربیت تو جامعه ی ما فرق داره.

حالا تو پیتزای قرمه سبزی های دیگه دنبالشو می گم.(جدیدا چقدر مثه کارتون فوتبالیستا تموم می کنم مطلبامو!)

تذکره :دکتر کچوییان در چند تا مصاحبه و مناظره گفته بودن که این جمعیت دموکراسی خواه(بی تربیت که دوس دارن آمریکا بهمون حمله کنه!) نهایتا 10 میلیون هستن و بیشترشون هم تو تهران تمرکز کردن. من واقعا نمی فهمم این جمعیتو چطور تخمین زدن ولی گویا یکی از منابعشون نتایج انتخابات هاست،اگر کسی میدونه به من بگه اینا بر اساس چه سبک تحلیلی در اومده...

یک مشت  تز ساختارگرایانه

انتخابات های انجمن علمی دانشکده ها هر دو سال یک بار جمعیت زیادی مدعی دارد و برای همین پرشور برگزار می شود.انجمن علمی یک سال متشکل است از دانشجویان سال سومی و چهارمی و تا زمانی که این جمعیت هست امکان حضور سال دومی هایی که در موقع انتخابات سال اولی خطاب می شوند وجود ندارد.اما سال بعد جریان تغییر می کند و اعضا عموما متشکل از سال سومی ها و سال دومی ها می شوند.سال دومی هایی که هنوز سال اولی خطاب می شوند اما به دلیل نزدیکیشان به نسل ما قبل خود قابل پذیرش هستند.(اما از سال های ما قبل همیشه عده ای حضور دارند که به هر دلیلی دوست دارند دوباره شرکت کنند) جوان بودن این نسل و امیدواری به تغییر شرایط و حضور دوباره ی عده ای از نسل های ما قبل، سبب شرکت جمعیت بیشتری در انتخابات می شود.ازین روست که انتخابات های امسال ما هم پر شور تر بود.(البته اگر طبق آیین نامه انتخابات در آبان برگزار شود این روند تغییر می کند.)

اما انتخابات های امسال به دلیل دیگری هم پرشور بود که به نظر من نباید آن را مهم تر از دلیل اول دانست و آن مسایل پیش آمده ما بین انجمن اسلامی و بسیج بود.دوستی بسیجی می گفت اگر من با خون خود بنویسم که واقعا با برنامه و هدف علمی می خواهم وارد انجمن شوم فکر می کنی کسی باور می کند؟می پرسیدم پس چرا در همان بسیج خودتان که واحد علمی هم دارید فعالیت نمی کنی؟حق دارد بخندد و بگوید مگر هر که بسیجی شد باید در را به دیدن بقیه ی آدم ها ببندد؟شاید من ساختارتشکلی یا برنامه های بسیج اقناعم نکرد.اصلا فرض کن از آن خسته شده باشم.آن وقت دیگر حق ندارم بدون توهم توطئه بخواهم فضایم را تغییر دهم؟اما میدانم باز هم با نگرش بدبینانه ی شما هنوز می شود شک کرد.بیایید مثل دکارت ته این شک را تصور کنم.بدترین حالت از نظر شما می تواست این باشد که به قولتان بسیج انجمن علمی را فتح می کرد!بعد چه می شد؟در دعواهای تریبون  آزادی یک یار به مدافعین بسیج افزوده می شد!(البته اگر زهرا مینایی در کار نبود.)این جوری زمان کتک و دعوا انجمنی ها بیش تر کتک می خوردند؟ساده انگارانه هم نگاه کنید جمعیتی اضافه نشده و فقط موقعیت مکانیش تغییر کرده پس نگران نباشید بیش تر تک نمی خوردید!حال سوال اینجاست:آیا یک بسیجی برای شما در قالب بسته ی یک تشکل دولتی تعریف شده، مفید ترست و یا در قالب یک تشکل باز نسبتا ضعیف تر؟

حال بیاییم بر سر این تغییر موقعیت مکانی کمی بحث کنیم:

بسیج با تغییر جایگاه خود از طبقه ی دوم به طبقه ی اول می توانست فاصله ها را تا حدی کم رنگ تر کند.به نظرم رویکرد تقابل گرایانه ی انجمن و بسیج فعلی را تا حدی می توان با همین سازماندهی فضایی تحلیل کرد:

هسته ی اصلی بسیج در حال حاضر در طبقه ی دوم و در کنار نمازخانه قرار گرفته است.این هم جواری نوعی احساس امنیت و اطمینان به ساکنان این تشکل می دهد.در مقابل انجمن اسلامی و چند تشکل دیگر درکنار آموزش و دفتر مدیر گروه قرار دارد و نوعی احساس نظارت و کنترل و عدم امنیت را می توان در ساکنین این تشکل ها مشاهده کرد.هرچند به نظر این احساس ها به صورت پیشینی وجود داشته اند اما حداقل اینکه ساختار فضایی آن را بازتولید می کند.این ساختار دوگانه را می توان در دیگر عناصر فضا هم مشاهده کرد.

به طور مثال عنصر زمان :در طبقه ی دوم ساعت نماز زمانی برای تشدید روابط درون تشکلی هم محسوب می شود.مناسکی که حداقل یک بار در روز پیوند ها را استوار تر می سازد اما در طبقه ی اول زمان مشترکی وجود ندارد چراکه مبدا مشترکی وجود ندارد.مبدا بودن یک زمان به چیست؟دورکیم می گوید:تقویم چیزیست که ضمن قاعده بندی فعالیت های جمعی بیانگر آهنگ تکراراین فعالیت هاست!اما در طبقه ی اول چه فعالیت جمعی صورت می گیرد؟افراد با هم نهار می خورند؟با هم به تریا می روند؟ضمن اینکه به یاد داشته باشیم اغلب فعالیت های جمعی شکلی مناسکی داشته اند یعنی بن مایه ای عقیدتی آنها را به هم پیوند می داده.

از دیگر عناصر فضا سبک روابط افراد در آن است.در طبقه ی دوم سبک روابط اغلب به صورت دوستی های گروهی و نه بیناشخصی بوده و در راستای یک آرمان مشترک جمعی شکل می گیرد.متناسب با این آرمان جمعی زبان هم متشکل از مفاهیم و لغات مورد نیاز این آرمان است.روابط گروهی هم در اینجا قالبی سنتی داشته  یعنی با پذیرش محوریت فرد یا افرادی به عنوان نماینده ی اجتماع صورت می گیرد.

اما در طبقه ی اول اصولا آرمان مشترک معنایی ندارد.آدم ها ی طبقه ی اول اغلب آرمان های فردی خود را دنبال می کنند و این آرمان فردی سبکی فردی به روابطشان می دهد و زبان هم متناسب با آن از فرد تا فرد فرق می کند. شاید تنها در حلقه ی کوچک مرکزی انجمن اسلامی بتوان شکلی مشابه از آرمان مشترک و سبک و زبانی خاص را (ادبیات انتقادی) مشاهده کرد که آن هم تنها در مواقع حساس است که این آرمان ارزش خاص میابد و فردی به عنوان نماینده ی آن آرمان با همان فرم سنتی مورد پذیرش واقع می شود.(گاه به دلیل مورد پسند بودن این فضا افراد تلاش می کنند ارزشمندی آن آرمان را به هر نحوی حفظ کنند.)

حال بیاییم ببینیم بسیج می خواست چه کار کند؟اینکه از طبقه ی دوم به طبقه ی اول بیاید.شاید بگویید این امکان پذیر نیست از کجا معلوم که بسیج نخواهد طبقه ی اول را مانند طبقه ی دوم کند؟پاسخ من این است:این ساختار فضایی تا مدت ها همچنان باز تولید می شود چه بسیج باشد و چه نباشد.من این رودر رویی را به دیده ی تردید نمی نگریستم چون معتقدم علاوه بر ساختار کلی فضا ،ساختار انجمن علمی هم به نوعی بر این ثبات دامن  می زند.می گویید انجمن علمی که ساختار ندارد.آدم ها با آمدن در آن،آن را دگر گون می کنند.می دانیم که انجمن علمی را از موصوفش نمی توان جدا کرد.هر چند این موصوف بسیار مناقشه بردار است اما فصل مشترکی میان همه ی تعاریف آن وجود دارد و آن نظم منطقی داشتن آن است یعنی بر اساس اصول متعارف و صور استدلالی مشترکی صورت می گیرد هر چند مواد این استدلات متفاوت باشد.(البته از منظر پارادایمیش را نمی دانم٬هرچند فکر نمی کنم ما در دو پارادایم متفاوت بحث می کنیم.)این فصل مشترک در شرایط فعلی یک کارکرد مثبت دارد و آن ایجاد فضای بحث و گفتگوست.چه زمانی شما فریاد می زنید؟فریاد و دعوا استفاده از زبان نمادینیست که بین ما مشترک است اما پیش از آن اگر فصل مشترکی در دیگر اشکال زبانی وجود داشته باشد بهتر که زبان کم هزیته تر را استفاده کنیم.

در وقایع دانشکده به این نتیجه رسیدم که این دو طیف جدا از هم به شدت در نقش خود فرو رفته اند.دو بازیگر که تنها به ذهنیت مخاطبان خود فکر می کنند  و اقناع مخاطب از همه چیز برایشان مهم تر است (گاه حتی از خود حقیقت)در دنیای بازیگری هر حرکت تو ممکن است نمادین تفسیر شود و هزار و یک معنا داشته باشد.(البته اگر هرمونوتیکی ببینی در همه ی رفتار ها اینطور است ولی بازیگر به قصد ٬رفتاری چند پهلو و مبهم از خود نشان می دهد.)این جمله که وقتی شانتاژ می کنند تو هم شانتاژ کن نشان می دهد که تخطئه تا چه حد برای نشان دادن تصویری خوب به مخاطب مطلوب واقع شده  است.

اما راه حل چیست؟به نظر می آمد بهتر بود ترس ها را کنار می گذاشتیم و فارغ از ذهنیت مخاطب با هم رودررو می شدیم و یک بار هم که شده بازیگری را رها می کردیم.کاری که ما را اگر نه با هم آشتی می داد،لااقل بر سر یک میز مینشاند.(رودرویی را هم به لحاظ مکانی و هم به لحاظ فکری گفتم.) هنوز هم دیر نشده،بگذاریم مخاطب ما فقط نتیجه ی این بحث ها را بشنود و نه این که در فرایند فرسایشی این دعوا ها هر روز آشفته تر شود٬همین!

 

 ماجراجو

 صبح  از کنار هم مي گذريم و لبخند مي زنيم،عصر از دور هم را مي بينيم و نيشخندي بر حماقت هم!صبح ما هنوز حس مي کنيم که فاصليمان يک قدم است و عصر انگار ما از کره اي ديگر آمديم و شما از جايي ديگر!

در تاريخ تنها يک گروه را اين چنين ديدم:بردگان!بردگاني که يک روز با هم بر سر يک سفره غذا مي خورند و ديگر روز شمشير در شکم هم فرو مي برند!باور کنيم برده داري نمرده! برده ، کسي که عنان آزادي خويش را به دست ديگري ميسپارد هر روز آبستن عشق و نفرت تاره ايست ،عشق و تفرتي که صبح مي آيد و عصر مي رود.(آه اما در اين صبح ها و عصر ها چه انسانيت ها که کشته نمي شود!)اين ديگري اما کيست؟برده ي کدامين ارباب زورگو  يا نميدانم شايد دوست داشتني هستيم؟

...

ديروز در دانشگاه ما حادثه اي رخ داد که نمي توان آن را حادثه ناميد!حادثه اي که دير يا زود جامعه ي ما را هم به جان هم مي اندازد.حادثه اي که از پيش قابل حدث است ديگر چه حادثه ايست؟اما براي ما راحت تر آن است که آن را حادثه بناميم و خيال خود را راحت کنيم.

حادثه اما حوالي ساعت 1 اتفاق افتاد و نه آخر شب و نه در جاده و نه در خواب!

در اين حادثه بسياري زخمي شدند و عده اي هم کشته!زخمي ها و کشته هايي که زخم هايشان روزها پيش از حادثه بر جانشان نشسته بود و حادثه تنها زخم هاي کهنه را سرباز کرد!

ديروز اما پليسي نيامد!مقصر خود را پنهان کرد و جايي در ميان ما قايم شد،جايي در درون ما! جايي که مدت هاست آنجا به سر مي برد!

...

و حال شرح واقعه:بسيج،انجمن اسلامي، لائيک ها،کانون موسيقي،کانون تئاتر،شوراي صنفي و انجمن علمي و هزار يک فرقه ي بالفعل و بالقوه ي ديگر ديروز در طي يک حادثه به جان هم افتاده بودند. جرقه ي اين حادثه تقاضاي برکناري مدير گروه جامعه شناسي بود که از طرف انجمن اسلامي مطرح شد و با حمايت و مخالفت همان فرقه ها ي پيش گفته  روبرو شد!

نمي گويم چرا اين همه فرقه. نمي پرسم اين فرقه ها اصلا با هم چه فرقي دارند؟(شايد برايتان احمقانه جلوه کند که بگويم به نظر من اعضاي تمامي اين فرقه ها در مواجهه با يک مسئله،يک مسئله ي واقعي بدون خبر دار شدن از پاسخ بقيه به آن سوال چقدر شبيه به هم مسئله را حل مي کنند،البته اگر سوال را برايشان يک جور طرح کنند.)نه اصلا حرف من اين چيز ها نيست.دوست دارم يک سنخ اجتماعي را معرفي کنم! سنخي که به نظرم اکثريت جامعه ي کوچک ما در دانشگاه و  جامعه ي بزرگ ما در بيرون دانشگاه را تشکيل ميده:سنخ ماجراجو!

متاسفانه بايد بگويم اين سنخ از فضا نمي آيد و مثل آدم فضايي ها هم رفتار نمي کند.اين گروه مخلوق اجتماعيست که همه ي هنرش آفرينش اوست.ماجرا جو در ميان ما،حتي در درون ما هر از چند گاهي سر بر مي آورد.براي او فرقي نمي کند انجمني يا بسيجي خوانده شود يا لائيک يا حتي يار امام زمان!

غذاي اصلي روح او هيجان است!هيجاني که در فرقه بازي نهفته است. هيجاني که عميقا در قدرت طلبي ريشه دارد.

آغز کردن يعني نخستين بودن،هميشه دشوار است!ميلي عميق به باز يافتن خود،به وارد شدن در بازي بدون نياز به از بيرون در نظر گرفتن همه ي چيز هاي عجيب،رعب انگيز و شايد هم نحوست بار آن،اين سنخ را ايجاد مي کند.(اين ميل در بيشتر افراد انساني وجود دارد!)

 ماجرا جو وقتي سير مي شود که بداند دشمني در بيرون و دوستي در درون دارد.وقتي که در بسيج در اتاق کوچکمان انسانيت را تنها سهم خود مي دانيم،وقتي که تنها دين را با خود قسمت مي کنيم.وقتي که اردوي جنوب و نمازخانه!وقتي که جلسه ي قرآن و عترت و کتابخانه!وقتي که رهبر و خدا و شهداي اين خانه!وقتي که آن يار جاودانه،تنها ازان ماست،تنها براي ماست،تنها در وجود ماست،آنگاه است که ماجراجو دوست خود را ميابد.

و اما دشمنش!دشمن خوني او غولي هفت سر از خوان هشتم رستم نيست.دشمن وحشي و ديوانه ي او اما عين او گريه مي کند،عين او لبخند مي زند و عين او حتي عاشق مي شود!دشمن خوني او گوشت و خون و استخوان دارد،اما در نظر او با لجن و کثافت برابر است.

در مقابل ، همان دشمنان خوني خود دوستان فرقه اي ديگرند  و بردگان اربابي ديگر و دشمنان خوني يکديگر.وقتي که روزنامه ي واحه و صبح،سلف مختلط،پشت دانشگاه!وقتي که کميته ي انضباطي،يک آسمان ستاره،ننگ بي ديني!وقتي که فحش،عربده، گاز!وقتي که تفرقه ،تحقير، اضطراب!

ماجراجو اينگونه سير مي شود، روح گرسنه ي او تنها به سير شدن مي انديشد!او حتي لحظه اي ترديد ندارد که حقيقت تنها در جيب او نهفته است!

...

ديروز اما وقتي که ماجراجويان به جان هم افتاده بودند،چقدر صحنه ي دلگيري بود.آري برده داري نمرده است.در اين ميانه کجاست رسولي که ما بردگان هميشه را باز بر سر يک سفره نشاند و باز در آغوشمان کشاند؟

 

قهرمان وعده هاي خرد به آدم هاي خرد!

 

شنبه شب قبل حدود ساعت 10 رئيس جمهور به خوابگاه ما آمد.البته اين خبر آنقدر ها هم شوكه كننده نيست او هميشه عادت دارد غافل گير كند!(اگر ما از قبل بدانيم لابد توطئه ميكنيم ديگر!)فردايش رسانه ها حرف هايي را نگفتند حرف هايي را كه هميشه نمي گويند!(آخر در عصر ما حقيقت هزار و يك بعد دارد كه هر بعدش باب دندان عده ايست.)آن شب هم مثل هميشه دو دسته ي جدا از هم!خيلي خيلي جدا از هم، همه ي ماجرا را دنبال مي كردند با هم! سناريوي زير نحوه ي مواجهه ي اين دو گروه با ماجرا بود:

1. می گوید من تقریبا از همه جای ایران بازدید کرده ام و بعضی جاها را حتی چند بار دیده ام!طفلکی چه روز ها که از شدت هجوم هواخواهان زیر سرم نخوابیده!مگر این همه صداقت را نمی بینید؟او مثل مسیح زیر دست و پای شما له می شود.مثل مسیح ! باور کنید! و بعد وقتی که فحش می دهید شما را دختران پاک خودش خطاب می کند!او را نمی بینید که در اوج خستگی بعد از هجوم دیوانه وارتان، ساعت سه از خواب و خوراکش می زند و برای رسیدگی به کار شما تا صبح جلسه می گذارد.چقدر حق نشناسید به خدا!پس دیگر ما را مسخره نکنید وقتی از روی چفیه دست های متبرک او را می بوسیم،البته دقت کنید از روی چفیه و نه مستقیما!

 

2. ساكت باش!چهار سال پیش کجا بودی؟چرا دم انتخاب یاد ما کردی؟گلویش گرفته و رنگ از صورتش پریده! به هر قیمتی خودش را به جلوی سن می رساند و داد می زند:تو این چند سال چه می کردی؟چرا از ما سوء استفاده مي كني؟رئيس جمهور اما آرام و مطمئن همراه با دانشجویان زیر لب یار دبستانی من را می خواند اینبار!آخر او خوب می داند باید به هر دری زد تا مسیح بود!

 

اين بود ماجرا!آن شب آن قدر برای گرفتن دستمال تبرک یا عکس یادگاری یا فحاشی دوره اش کرده بودند كه نگو!(عين مردم ورامين!چه بسا بقال و نانواي آنجا از دانشجوي اينجا شعور بيشتري ميداشت.)اما نه داستان تمام نشده پرده ي آخر روز هاي قبل و بعد از ماجراست كه اين هم بعدي از ابعاد همان حقيقت هزار و يك وجه است:

طبقه ي اول آشپزخانه اي كوچك براي 80 نفر با 3 گاز و 1 سينك ظرفشويي و...طبقه ي دوم شير هاي خراب دست شويي و...طبقه ي سوم اتمام مايع دستشويي و... طبقه ي چهارم  هم كه انگار خوابگاه گربه ها و...اين جا زندگي مي كنيم ما گويا!همه دلشان پر است،خيلي پر ! اما يك وجه ديگر حقيقت اين است كه همه ي ما اصلا وقت نداريم!و چون وقت نداريم تنها غر مي زنيم پشت سر هم!در اين ميان هر از گاهي با يك حادثه منفجر مي شويم و تركش هاي اين انفجار بيش از همه بر جان خودمان مي نشيند!

آدم هايي چون ما هميشه قهرماناني ميسازند تا مسائلشان را از شیر دستشویی گرفته تا پوچی زندگی هاشان يكجا حل كند!پس اين قهرمان هم بايد مسيح باشد و هم متخصص شير و دست شويي و هم مسئول اسكان گربه ها!هر روز قهرمانی اینچنین می سازیم تا شبی آسوده بخوابیم و باز فردا بیشتر در مسئله هامان فرو رویم!اگر قهرمان قصه ي ما به زعم ما پيروز شد فرشته است و گرنه ملعون و پليد!

درچنين شرايطي هم هميشه هستند كساني كه فراموش مي كنند در چه قرني ميزيند و باور مي كنند كه هم مسيح اند و هم...

كي مي خواهيم بفهميم احمدی نژاد ها نه مسیح اند و نه یهودا!كه يك روز معجزه ي نفت مي كنند و  فردا بن کتاب و wireless و استاد با شعور و پس فردا...

اما راستي پاك يادم رفته بود ،ما اصلا وقت نداريم!حتي براي اين كه بفهميم حق هرچند سخت، اما گرفتني است و نه آوردنی!