شعر بی پایان!
برای امید منتظری
![]()
حضورت،حکایت مکرر طرد بود و راندگی
هم از نخستین ناله ای
که آمدنت را خبر میداد.
...
آغوش نفرین شده ی دایگان سیاه جامه
و شیره ی اندوهی
کز سینه های خشکشان میچکید،
اینت هدیتی به پاس آمدنت
و هدیتی به پاس رفتن آن دیگری
...
با تلخ مایه خجلتی
قد کشیدی
به قامت یک تاریخ
تاریخ فتنه ی هابیلیان!!!
تاریخ رستگاری قابیل
تاریخ باژگون...
...
اینک
در سطر های خالی این دفتر
قابیل خشمگین
با نفرتی کشنده
و شهوتی که تیر میکشد
تیر میکشد
در بند بند وجودش
فریاد میزند:
مولود شوم فتنه ی خاموش!
قربانی تو را،
حتی اگر تمامی جانت
سهمی نه،حتی گوشه ی چشمی
در کار نیست.
...
اما امید ما
در کنج خلوت زندان
خطی به روی خط
آغاز شعر حضورش را
تصویر میکند...
...
پانوشت:چند وقت پیش دوستی مینالید که ما تو این مملکت به جای همه ی چیزهایی که نداریم شعر داریم! چند وقته دارم به این حرفش فکر میکنم،و می بینم حال و روز خودم هم این روزها چقدر شعرگونه شده،یاد رمان زندگی جای دیگرست کوندرا می افتم...به قول کوندرا بیماری تغزلی رویه ی دیگه ی حکومت های توتالیتره...خب الته منظور من تبانی شاعر با جلاد نیست اون طور که کوندرا میگه،من شاعری رو یه جور لکنت زبان میدونم،لکنتی که در مواجهه با واقعیت غیرانسانی جهان بیرون از خودش دچارش میشه...
"دیواری که در پشت آن مردان و زنان را زندانی کرده بودند کاملا پپوشیده از شعر بود و در آن سوی دیوار مراسم رقص برپا بود؛اما نه رقص مردگان!رقص معصومیت،معصومیت با لبخند خونینش..."
دیواری که این روزها دور تا دور زندگی ما رو احاطه کرده...