زن در آستانه ي درگاه پيري اش/خسته از عصيان هستي مادرانه اي كه كودكي اش را/از شير گل هاي كاغذي و فرفره هاي خيالي روزنامه هاي بطالت سير مي كند و سياهي رو به زوال موهاي اميد او را تحسين/ ميگريست...سخت مي گريست بر تجربه ي هستي مكرر جاده ها و عصيان ناگزير اين مسافران خسته ابد
زن،زن بود اما و مادري كه دست هاي شكسته و بسته اش هنوز از اميد فرداي كودكيش سرشار و چشم هايش آه! اين تنها نقطه ي كور روشنايي هستي چشم هايش فردا را مي دويد عاشقانه...