روزي كه دست هايمان مثل ماشين روي تار هاي سه تار بي هدف حركت مي كنند و گاه گير مي كنند زير ترافيك ميدان انقلاب يا امير آباد يا پل گيشا يا همه ي ترافيك ها ي اين شهر،باران مي آيد روي انگشت هاي خسته ي تو و باز همه،اين تغييرات را با نگاه بي نور و بي اعتنا دنبال مي كنند مثل اين سريال هاي خانگي ساعت 9.
و بعد وقتيهيچ صدايي به گوش نمي رسد،هيچ صدايي جز بوق اتوبوس ها و پت پت اگزوز ها ،زير پل حافظ وقتي هيچ كس حواسش نيست حتي خودت ، يكدفعه انگار عاشق مي شوي و ذهن تو مثل همين ترافيك وامانده وامي ماند از حركت...شايد هنوز هم...يعني هنوز هم؟...و آفتاب مي شوي و مي خواهي بي دريغ بتابي و آستانه پر ز عشق كني...
و يك روز وقتي هوا سخت گرفتست تو احتمالا باز يا زير پل حافظ يا زير ترافيك ميدان انقلاب يا زير فشار ها ي اتوبوس امير آباد يا زير هر قبرستان ديگري راهي يك قبرستان بي نام و نشان خواهي شد و صداي آمبولانس مرگ تو در ميان حجم عظيم صداها گم مي شود و حواس همه باز هم پرت است...
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:5 توسط فاطمه مقدسی
|