برگ ها خيس مي شوند و من زير باران نگاه تو و نمي دانم انگار خودم...
پاي لخت روي زمين هاي خيس مي خوانيم و مي رقصيم با گنجشك ها و برگ ها
انگار روحم دارد مثل اين قطره هاي باران پاره پاره مي شود.آخ چه كيف مي دهد...
همه ي هستي ام خيس مي شود و زير پوست وجودم دوباره جان مي گيرد تو و همه ي عشق ها ي بي انتها ي زندگي ام...و انگار نذر كرده ام تمامي روحم را به تمامي زندگي ببخشم...ديوانگي هم عالمي دارد...
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:50 توسط فاطمه مقدسی
|