وقتي تو به جرم معصوميتت آلوده مي شوي ، وقتي سرما تمام وجودت را احاطه کرده است ، وقتي که مهرباني خدايت را انکار مي کني و بي اختيار گريه ات مي گيرد ، وقتي روزي هزار بار آرزوي مردن مي کني من در کنارتو نيست مي شوم .در شبنمي که در گودي چشمانت لانه کرده است پاک غرق مي شوم و باز نيست مي شوم و بعد فرو ميروم لاي انگشت هاي پف کرده ات و گرم مي شوم و عاشق مي شوم و بعد مي لغزم به اضطراب زانوانت و دردي که انگار لحظه ي احتظار است ومن باز عاشق مي شوم و نيست مي شوم در تو، تو مي شوم، من به اندازه تمام بشريت نيست مي شوم ، به اندازه ي همه ي هستي و ايکاش اين اشک ها هم نمي آمدند که خيسم کنند و من باز از خواب خوش نيستي ام هست شوم و باز… درد مي پيچد در دل من ، درد و انگار تو شده ام اين هم از تناسخ هر روزه ي من…
(گمان مي کنم اين نيستي چيزي از جنس عشق است عشقي که خودم هم نمي فهمم اصلا نمي فهمم چرا اين قدر ديوانه وار دلم مي گيرد وقتي تو را کنار خودم مي بينم که مي شکني و چقدر اما ديوانه وار در آن لحظه دوستت مي دارم و من احساس مي کنم اين لحظه ي شکستن ناب ترين لحظه ي حظور ماست و من در تمامي اين شکست ها تو را کشف مي کنم و خود را…)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:51 توسط فاطمه مقدسی
|