در اتاقي تاريك كتاب هايم را جلوم پخش مي كنم و به دنبال تو هزار بار از اول به آخر و از آخر به اول مرورشان مي كنم اما تو…
گرم مي شوم انگار همه ي وجودم دارد جمع مي شود دارم خفه مي شوم قلبم بي امان در كف دستانم بالا و پايين مي پرد اشكهايم مسابقه گذاشته اند دست هايم مي لرزند و ديوانه وار حجم حضور تو را در آغوش ميگيرند.مي ستايم این لحظه را هزار بار مي ستايم اي كاش كش بيايد و وصل شود به پرده ي آخر نمايشم. اي كاش اين لحظه يا آن لحظه…
اشك هايم كه خشك مي شوند من دوباره در اعماق تاريك غربت فرو مي روم در چاه عميقا كوتاه خودم…و باز از صبح تا شب مثل مادر بزرگ ها صندوقچه ي خاطراتم را هزار بار بيرون ميرزم تا شايد درميان گل هاي آبي چادر پنج سالگي ام قطعه ي سال هاي سال گم شده ام را پيدا كنم…
خميازه مي كشم و در كسالت اين روز ها تيره مي شوم اما…امان از اين اشك ها…امان…
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:2 توسط فاطمه مقدسی
|