این دست های خیس و مضطربی
کان روز آرامگاه درد تو بودند
یک روز آشنا
آن لحظه ی غریب تو را
تکرار می کنند
آن روز آشنا
در مأمن سپیدیِ گلبرگ های تو
عریانِ هستی ام...
...
پاورقی۱:
راوی ِ ناگزیر
مسافر این جاده های مرگ
مرگی که نیمه ی خاموش ِ عمر اوست
در این روال ِ تلخِ زوال،اما
گلبرگ های او
قرآن ساده ی خطی
تا بعد مرگ او...
ای وای ِ جاودان
پاورقی ۲:
بعد از تماشای فیلم مسافران بهرام بیضایی در دانشکده...