وقتی که آسمان نگاهت پر از ستاره های طلایی بازار روس هاست
سرت را بلند می کنی
و بر تخته ی سیاه و سردی
که روزی چشم های گرم تو بودند
تنها همین یه جمله ی سوزان
همین حروف غریبه نوشته است:
"من بر تو اعتماد ندارم"
***
وقتی که تو بر اوج بی اعتمادی این شهر برج می سازی
من آواره می شوم...
***
خدای را که چشمه ی اشک هایم
سالهاست خشکیده...
***
بر زخم ترکه ی بدنامیت ــ درخت های قدیمی این خانه ــروزی هزار بار باید ازین و آن حتی این بردگان آهی نیاورم که دردا! این چوب ها و فلک ها از دست های پینه پینه ی گیج خودم سر سبز میشود.
***
اما تو باز
آرام و مطمئن
آنجا نشسته ای...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:57 توسط فاطمه مقدسی
|